تبليغاتX
مهر ورزی

مهر ورزی

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید ------ در رهگذار باد نگهبان لاله بود

                                                                                                                                                   بهار امد به صحرا و در و دشت

 

با ابر بهار گفتم : ای ابر بهار

بر خار بنان بهر چه بگشایی بار ؟

خندید و گریست ابر و گفت  : ای غمخوار

در پیش عطای ما چه گلزار و چه خار

 

 

 

+ یا علی حیدر  مدد   التماس دعا  م . ح . م  | 

 

 

اسلام قانون محبت است

قرآن ،پيغمبر اكرم را رحمه للعالمين معرفي مي كند:

«و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين /سوره انبياء آيه 107»

)نفرستا ديم تو را مگر كه مهر و رحمتي باشي براي جهانيان)

يعني نسبت به خطرناكترين دشمنانت نشان مي دهد كه او نسبت به همه چيز مهر مي ورزيد حتي حيوانات و جمادات و لذا در سيده اومي بينيم كه تمامي الات و ابزار زندگيش اسمي خاص داشت ،اسبها و شمشيرها و همه اسمي خاص داشتند و اين نيست جزء اينكه موجودات ،همگان مخورد ابراز محبت و عشق او بودند و گوئي براي همه چيز شخصيتي قائل بود تاريخ اين روش را در مورد انساني غير او سراغ ندارد و در حقيقت اين روش حكايت مي كند او سمبل عشق و محبت انساني بوده است.وقتي از كنار كوه احد مي گذشت با چشمان پر فروغ و نگاه از محبت لبريزش احد را مورد عنايت خويش قرار داد و گفت :«جبل يحبنا و نحبه»(كوهي است كه ما را دوست دارد و ما نيز آن را دوست داريم)،انساني كه كوه و سنگ نيز از مهر او بهره مند است.

اما محبتي كه قرآن دستور مي دهد آن نيست كه با هر كسي مطابق ميل و خوشايند او عمل كنيم ،با او طوري رفتار كنيم كه او خوشش بيايد و لزوماً به سوي ما كشيده شود.محبت اين نيست كه هر كسي را در تمايلاتش آزاد بگذاريم و يا تمايلات او را امضاءكنيم.اين محبت نيست بلكه نفاق و دوروئي است.محبت آنست كه با حقيقت تؤام باشد.محبت خير رساندن است و احياناً خير رساندنها به شكلي است كه علاقه و محبت طرف را جلب نمي كند.چه بسا افرادي كه انسان از اين رهگذر به آنها علاقه مي ورزد و آنها چون اين محبتها را با تمايلات خويش مخالف مي بينند به جاي قدرداني دشمني مي كنند.به علاوه محبت منطقي و عاقلانه آن است كه خير و مصلحت جامعه بشريت در آن باشد نه خير يك فرد و يا يك دسته مخصوص .بسا خير رساندن و محبت كردن ها به افراد كه در عين شر رساندن و دشمني كردن با اجتماع است.

در تاريخ مصلحين بزرگ،بسيار مي بينيم كه براي اصلاح شوون اجتماعي مردم مي كوشيدند.و رنجها را به خود هموار مي ساختند اما در عوض جز كينه و آزار از مردم جوابي نمي ديدند پس اين چنين نيست كه در همه جا محبت جاذبه باشد بلكه گاهي محبت به ورت دافعه اي بزرگ جلوه مي كند كه جمعيت هائي را عليه انسان متشكل مي سازد.

محبت تنها داروي علاج بشريت نيست .در مذاقها و مزاجهائي خشمنت نيز ضرورت دارد و مبارزه و دفع و طرد لازم است.اسلام هم دين جذب و محبت است و هم دين دفع و نقمت.

ممكن است بگوئيم نقمتها نيز مظاهري از عواطف و محبت هاست.مانندپدري كه بر فرزندش خشم مي گيرد چون او را دوست دارد و به آينده او علاقه مند است.اگر خلافي را انجام دهد ناراحت مي شود و گاهي او را تنبيه مي كند و حال اينكه چه بسا رفتاري ناهنجارتر از فرزندان و بچه هاي ديگران ببيند ولي هيچگونه احساسي را در مقابل آنها ندارد.در مورد فرزندش خشمگين شد زيرا كه علاقه داشت ولي در مورد ديگران به خشم نيامد چون علاقه اي نبود.

و از طرفي ديگر علاقه ها گاهي كاذب است يعني احساسي است كه عقل بر آن حكومت ندارد چنانچه در قرآن مي فرمايد:«و لا تاخذكم بهما رافه في دين الله/24/2».

در اجراي قانون الهي رأفت و مهرتان به مجرم گل نكند.زيرا اسلام همانگونه كه نسبت به افراد علاقه مي ورزد به اجتماع نيز علاقه مند است .بنابراين اسلام مي گويد هنگامي كه گناهي انجام گرفت و اين گناه در خفاءبخورد و تعزير شود.زيرا در اثر گناه يك فرد و اشاعه آن،اجتماع يك قدم به گناه نزديك مي شود و اين خطر بزرگي است براي اجتماع پس بايد گناهكار را به مقتضاي اهميت گناهش كيفر داد تا باز اجتماع به راه برگردد و عظمت گناه از ديده ها بيرون نرود.

پس بنابراين خود كيفر و نقمت ،مهري است كه نسبت به اجتماع مبذول مي گردد.

اما اگر خشونت از حد گذشت و قدرت دفع از جذب بيشتر شد اين ديگر مقبول هيچ ديني نيست زيرا اگر دافعه بيش از جاذبه شد دشمن سازي رواج مي يابد و دوستي باقي نمي ماند و افرادي كه خشونت آنها از محبت به چشم مي خورد اينها نيز افراد ناقصي هستندو اين دليل بر اين است كه فاقد حضائل مثبت انساني مي باشند زيرا اگر از خضائل انساني بهره مند بودند گروهي هر چند كم طرفدار و علاقه مند داشتند زيرا در ميان مردم همواره آدم خوب وجود دارد هرچند عددشان كم باشد.اگر همه مردم باطل و ستم پيشه بودند اين دشمنيها دليل حقيقت و عدالت بود اماهيچوقت همه مردم بد نيستند همچنانكه در هيچ زماني همه مردم خوب نيستند و قهراً كسي كه همه دشمن او هستند خرابي از ناحيه خود اوست و گرنه چگونه ممكن است در روح انسان خوبيها وجود داشته باشد و هيچ دوستي نداشته باشد.

علي (ع)مي فرمايد:

«اعجز الناس من عجز عن اكتساب الاخوان و اعجز منه من ضيع من ظفر به منهم/نهج البلاغه ،حكمت11»،(ناتوان ترين مردم كسي است كه از دوست يافتن ناتوان باشد و از آن ناتوان تر آنكه دوستان را از دست بدهد و تنها بماند.)

+ یا علی حیدر  مدد   التماس دعا  م . ح . م  | 

  «مهرورزی در سيره امام موسی کاظم(ع):»

 امام كاظم (ع)عليه السلام مي فرمايد :
مهرورزي و دوستي با مردم ، نصف عقل است . *
از آنجا كه امام كاظم (ع) در يكي از سخت ترين دورانهاي مبارزه و دشوارترين اوقات تقيه و پنهانكاري مي زيسته است، ثبت ماجراها و داستانهاي ايشان و گذر از حصار ممنوعيتهاي رژيم حاكم و رسيدن به نسلهاي بعدي در حد خود يك معجزه به حساب مي آيد. بر ماست كه بر اين داستانهائي كه به دست ما رسيده استدلال كنيم اگر چه مي دانيم آنچه به دست ما رسيده قطره اي از معجزات و داستانهاي شگفت انگيز آن حضرت مي باشد.
عبادت و زهد امام
يكي از برجسته ترين نشانه هاي رهبران مكتبي، زهد و پارسايي و عبادت در درگاه خداست. روزگاري كه امام كاظم (ع) در آن مي زيست به " قرن طلايي" معروف بود. در آن هنگام كاخهاي فرمانروايان عباسي آكنده از ثروتهاي هنگفت و شاهد برپايي جشنهاي پرخرج و هزينه بود. برخي از اين صحنه ها را مي توان در كتاب داستانهاي هزار و يك شب خواند. در چنين روزگاري ابراهيم بن عبدالحميد مي گويد:
" به خانه امام كاظم (ع) رفتم. او به نماز ايستاده بود. در خانه اش چيزي نبود مگر منسوجي از برگهاي درخت خرما( يا جامه اي بسيار خشن) و شمشيري آويخته و يك قرآن . (1)
آن حضرت از شدت فروتني و تواضع در برابر خداوند و عبادت به درگاه او پياده به زيارت خانه خدا مي رفت و اگر مسافت 400 كيلومتري ميان مكه و مدينه و طبيعت صحراي عربستان را در نظر بگيريم آنگاه به نهايت تحمل و بردباري امام كاظم (ع)(ع) در برخورد با دشواريها در راه خداوند، پي خواهيم برد. "
علي بن جعفر گويد: با برادرم موسي بن جعفر و اهل و عيالش 4 بار پياده به حج رفتيم. يك بار آن حضرت در مدت 26 روز و بار ديگر 25 روز و سومين بار 24 روز و مرتبه چهارم 21 روز مسافت ميان مدينه و مكه را پياده طي كرد. (2)
درباره علاقه وافر آن حضرت به نماز كه نور چشم مؤمنان و ساعت ديدار دو دوست با يكديگر است، حديث زير چنين مي گويد:
" روايت شده است كه امام موسي بن جعفر (ع) نافله هاي شب را به جاي مي آورد و آنها را به نماز صبح متصل مي كرد و آنگاه تا طلوع آفتاب به تعقيبات مي پرداخت و سپس به سجده مي افتاد و تا نزديك زوال سر از سجده و ستايش خداوند بر نمي داشت. بسيار دعا مي كرد و پيوسته مي فرمود:
" اللهم اني اسألك الراحة عند الموت، و العفو عند الحساب". يكي ديگر از دعاهاي ايشان اين بود كه مي گفت:" عظم الذنب من عبدك فليحسن العفو من عندك".
از ترس خدا بسيار مي گريست تا آنجا كه محاسنش از اشك خيس مي شد. بيشتر از ديگر مردمان صله رحم به جاي مي آورد و فقراي مدينه را مورد تفقد قرار مي داد. (3)
درباره نحوه قرائت قرآن آن بزرگوار، حفص روايت كرده است كه : كسي را بر خويش بيمناك تر از موسي بن جعفر(ع) و اميدوارتر از او به مردم نديدم ، به حزن قرآن مي خواند و چنان تلاوت مي كرد كه گويي انساني را مخاطب قرار داده است. (4)
بخشش و كرم امام
با توكل بر خدا و يقين به او، پاداش نيكوكاران در پيشگاه الهي فزوني مي گيرد. اعتماد به اينكه خداوند روزي ده و نيرومند است، به مومن غنائي مي بخشد كه از فقر و تنگدستي نمي هراسد. امامان ما نمونه هائي والا در بخشش و كرم هستند. امام موسي بن جعفر (ع) با وجود سختي شرايط و اوضاعي كه در آن مي زيسته ، در جود و كرم شهره آفاق بوده است.
در اين باره از محمد بن عبدالله بكري روايت شده است كه گفت: در طلب وامي به مدينه در آمدم . اما( به مقصود خود نرسيدم) خسته شدم و با خود گفتم: اي كاش نزد ابوالحسن (ع) بروم و حال خود را براي او بازگو كنم. از اين رو به مزرعه آن حضرت رفتم و خدمت او رسيدم. آن حضرت به همراه غلامش به سوي من آمد همراه غلام ظرفي بود كه در آن مقداري گوشت غذا نيم پخته بود و جز آن چيز ديگري نداشتند ، امام مشغول خوردن شد و من نيز خوردم. سپس از حاجتم پرسيد و من ماجراي خود را براي او بازگفتم. پس آن حضرت به درون رفت و اندكي نگذشت كه به سوي من برون آمد و به غلامش گفت: برو. سپس دست خود را به طرف من دراز كرد و كيسه اي كه در آن 300 دينار بود، به من داد. آنگاه برخاست و رفت ، من نيز بر مركب خويش سوار شده بازگشتم.(5)
شجاعت و استقامت
امام كاظم (ع)با همان قدرت و اراده بزرگي كه پيامبران (ع) از آن برخوردار بودند، رسالت انبيا را بر دوش گرفت. او با تمام مظاهر طغيان استكبار و فساد ، تنها با اتكا بر پروردگار جهانيان به رويارويي برخاست.
هنگامي كه فضل بن ربيع نزد آن حضرت آمد عرض كرد:
اي ابو ابراهيم! خداوند تو را رحمت كند براي مجازات آماده شو، آن حضرت به وي فرمود: آيا "مالك دنيا و آخرت پشتيبان من نيست؟ امروز نمي توانيد به من آسيبي برسانيد، ان شاءالله."
همچنين هنگامي كه بر هارون الرشيد، اين فرمانرواي سركش و مغرور كه روزي با ابرها سخن مي گفت و به وسعت امپراتوري خويش مي نازيد و مي گفت: چه شرق و چه غرب، هر كجا كه بباري خراج تو را براي من مي آورند! وارد مي شود. هارون از آن حضرت مي پرسد: اين دنيا چيست؟ امام موسي بن جعفر (ع) به او پاسخ مي دهد: اين سراي فاسقان است و اين آيه را تلاوت فرمودند:
" سأصرف عن آياتي الذين يتكبرون في الارض بغير الحق و إن يروا كل آية لا يومنوا بها و إن يروا سبيل الرشد لا يتخذوه سبيلا و إن يروا سبيل الغي يتخذوه سبيلا ... ( اعراف/146)
" به زودي آن كسان را كه در روي زمين به ناحق تكبر كردند از آيات خويش بگردانم و اگر ايشان هر آيه اي را ببينند بدان ايمان نياورند و اگر راه راست ببينند آن را راه " خود" نگيرند و اگر راه گمراهي را ببينند، آن را راه " خود" مي گيرند..."
هارون پرسيد: دنيا خانه كيست؟ امام فرمود:
دنيا براي شيعيان ما يك فترة ( برهه) و براي ديگران فتنه است.
هارون پرسيد: چرا صاحب اين سرا( خدا) آن را پس نمي گيرد؟
امام (ع) فرمود: خداوند اين دنيا را آباد به بشر تحويل داد بنابراين آنرا جز به حالت آباد پس نمي گيرد.
هارون پرسيد: شيعيان تو كجايند؟ حضرت اين آيه را تلاوت فرمود:
" الم يكن الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين منفكين حتي تاتيهم البينة"( بينه/1)
" آن كساني كه كافر شدند از اهل كتاب و مشركان باز نايستند تا وقتي كه حجت پيدا برايشان بيايد."
هارون پرسيد: آيا ما كافريم؟ امام (ع) پاسخ داد: نه ... ولي چنان هستيد كه خداوند فرموده است:
" الذين بدلوا نعمت الله كفراً و أحلوا قومهم دار البوار"( ابراهيم /28)
" كساني كه نعمت خدا را به كفر مبدل كردند و قوم خود را به سراي تباهي فرود آوردند."
هارون با شنيدن اين پاسخ خشمگين شد و بر او سخت گرفت.
آن حضرت از زندان، جايي كه دژخيمان جنايتكار ِ هيأت حاكمه ، آن را احاطه كرده بودند، نامه اي به هارون نوشت و در آن فرمود:
" روزي از بلا و سختي بر من سپري نمي شود جز آنكه روزي از راحتي و رضا از تو سپري مي گردد تا آنكه تمام روزهاي ما دو نفر به روزي مي رسد كه پايان ناپذير است و اهل باطل در آن روز زيانمند شوند. "(7)
مرارت و شهادت امام عليه السلام
رنجها و غمهاي امام موسي بن جعفر عليهما السلام بعد از فاجعه كربلا، دردناكتر و شديدتر از ساير ائمه عليهما السلام بود. هارون الرشيد همواره در كمين ايشان بود، اما نمي توانست به آن حضرت آسيبي برساند. شايد او از ترس اينكه مبادا سپاهيانش در صف ياران آن حضرت در آيند، از فرستادن آنان براي دستگيري و شهيد كردن امام خودداري مي ورزيد . از اين رو بود هارون خود شخصاً به مدينه رفت تا امام كاظم عليه السلام را دستگير كند. نيروهاي مخصوص هارون به اضافه سپاهي از شعرا و علماي درباري و مشاوران، او را در اين سفر همراهي مي كردند و ميليونها درهم و دينار از اموالي كه از مردم به چپاول برده بود را با خود حمل مي كرد و به عنوان حق السكوت به اطرافيان خود دراين سفر بذل و بخشش مي نمود. و در اين ميان به رؤساي قبايل و بزرگان و چهره هاي سرشناس مخالف توجه و رسيدگي بيشتري نشان مي داد.
هارون الرشيد اين گونه عازم مدينه شد تا بزرگ ترين مخالف حكومت غاصبانه خويش را دستگير كند.
چگونگي برخورد هارون در مدينه
اول: هارون چند روزي نشست. مردم به ديدنش مي آمدند و او هم به آنها حاتم بخشي مي كرد تا آنجا كه شكم هاي برخي از مخالفان را كه مخالفت آنان با حكومت جنبه شخصي و براي رسيدن به منافع خاصي بود، سير كرد.
دوم: عده اي را مأموريت داد تا در شهرها بگردند و بر ضد مخالفان حكومت تبليغات به راه اندازند. او همچنين شاعران و مزدوران درباري را تشويق كرد كه در ستايش او شعر بسرايند و بر حركت محاربه با هارون فتوا دهند.
سوم: هارون قدرت خود را پيش ديدگان مردم مدينه به نمايش گذارد تا كسي انديشه مبارزه با او را در سر نپروراند.
چهارم: هنگامي كه همه شرايط براي هارون آماده شد، شخصاً به اجراي بند پاياني طرح توطئه گرانه خويش پرداخت. او به مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله رفت ؛ شايد حضوراو مصادف با فرا رسيدن وقت نماز بوده كه مردم و طبعاً امام موسي بن جعفر(ع) براي اداي نماز در مسجد حضور داشته اند.
هارون به سوي قبر پيامبر (ص) جلو آمد و گفت: السلام عليك يا رسول الله ! اي پسر عمو.
هارون در واقع مي خواست با اين كار ، شرعي بودن جانشيني خود را اثبات كند و آن را علتي درست براي زنداني كردن امام كاظم (ع)جلوه دهد.
اما امام اين فرصت را از او گرفت ، صفها را شكافت و به طرف قبر پيامبر(ص) آمد و به آن قبر شريف روي كرد و در ميان حيرت و خاموشي مردم بانگ برآورد:
السلام عليك يا رسول الله! السلام عليك يا جداه!
امام كاظم (ع)با اين بيان مي خواست بگويد: اي حاكم ستمگر اگر رسول خدا پسر عموي توست و تو مي خواهي بنابراين پيوند نسبي، شرعي بودن حكومت خود را اثبات كني بايد بداني كه من بدو نزديكترم و آن حضرت جد من است. بنابراين من از تو به جانشيني و خلافت آن بزرگوار شايسته ترم!
هارون مقصود امام را دريافت و در حالي كه مي كوشيد تصميم خود را براي دستگيري امام كاظم (ع)توجيه كند، گفت:
اي رسول خدا من از تو درباره كاري كه قصد انجام آن را دارم پوزش مي خواهم . من قصد دارم موسي بن جعفر را به زندان بيفكنم. چون او مي خواهد ميان امت تو اختلاف و تفرقه ايجاد كند و خون آنها را بريزد.
چون روز بعد فرارسيد، هارون ، فضل بن ربيع را مأمور دستگيري امام كاظم (ع)كرد. فضل بر آن حضرت كه در جايگاه رسول خدا (ص) به نماز ايستاده بود، درآمد و دستور داد او را دستگير كنند و زنداني نمايند. (8)
سپس دو محمل ترتيب داد كه اطراف آنها پوشيده بود. ايشان را در يكي از آنها جاي داد و آن دو محمل را روي استر بسته بر هر يك عده اي را گماشت. يكي را به طرف بصره و ديگري را به سوي كوفه روانه كرد تا بدينوسيله مردم ندانند امام را به كجا مي برند. امام كاظم (ع)(ع) در هودجي بود كه به سمت بصره مي رفت. هارون به فرستاده خود دستورداد كه آن حضرت را به عيسي بن جعفر منصور كه والي وي در بصره بود، تسليم كند. عيسي يك سال آن حضرت را نزد خود زنداني كرد ؛ سپس نامه اي به هارون نوشت كه موسي بن جعفر را از من بگير و به هركه مي خواهي بسپار و گرنه من او را آزاد خواهم كرد.
من بسيار كوشيدم تا دليلي و بهانه اي براي دستگيري او پيدا كنم، اما نتوانستم ، حتي من گوش دادم تا ببينيم كه آيا او در دعاهاي خود بر من يا تو نفرين مي فرستد، اما ديدم كه او فقط براي خودش دعا مي كند و از خداوند رحمت و مغفرت مي طلبد!
هارون پس از دريافت اين نامه، كسي را براي تحويل گرفتن امام موسي الكاظم (ع) روانه بصره كرد و او را روزگاري دراز در بغداد، نزد فضل بن ربيع، زنداني كرد. هارون خواست به دست فضل ، آن امام (ع) را به شهادت برساند، اما فضل از اجراي خواسته هارون خودداري ورزيد، در نتيجه هارون دستور داد كه آن حضرت را به فضل بن يحيي تسليم كند و از فضل خواست تا كار امام را يكسره سازد، اما فضل هم زيربار اين فرمان نرفت. از طرفي به هارون كه در آن هنگام در "رقه" بود، خبر رسيد كه امام موسي كاظم (ع)در خانه فضل به خوشي و آسودگي روزگار مي گذراند. از اين رو هارون" مسرور" خادم را با نامه هائي روانه بغداد كرد و به وي دستور داد كه يكسره به خانه فضل بن يحيي در آيد و درباره وضع آن حضرت تحقيق كند و چنانچه وضع را همانگونه ديد كه به وي خبر داده اند ، نامه اي را به عباس بن محمد بسپارد و به او امر كند تا آنرا به اجرا گذارد و نامه ديگري به سندي بن شاهك بدهد و به او بگويد كه فرمان عباس بن محمد را به جاي آورد. (9)
اين ماجرا را از اينجا به بعد از يكي از روايات تاريخي پي مي گيريم:
اين خبر به گوش يحيي بن خالد( پدر فضل) رسيد. او بي درنگ سوار بر مركب خويش شد و نزد هارون آمد و از دري جز آن در كه معمولاً مردم از آن وارد قصر مي شدند، پيش هارون رفت و بدون آنكه هارون متوجه شود از پشت سر او داخل شد و گفت: اميرالمؤمنين به سخنان من گوش فرا ده. هاورن هراسان به وي گوش سپرد. يحيي گفت: فضل جوان است، اما من نقشه تو را عملي مي كنم.
چهره هارون از شنيدن اين سخن از هم شكفت و به مردم روي كرد و گفت: فضل مرا در كاري نافرماني كرد و من او را لعنت فرستادم ، اينك او توبه كرده وبه فرمان من در آمده است پس شما هم او را دوست بداريد.
حاضران گفتند: ما هر كس را كه تو دوست بداري دوست مي داريم و هر كس را كه دشمن بخواني ما نيزاو را دشمن مي خوانيم!! و اينك فضل را دوست داريم.
يحيي بن خالد از نزد هارون بيرون آمد و شخصاً با نامه اي به بغداد رفت. مردم از ورود ناگهاني يحيي شگفت زده شدند. شايعاتي درباره ورود ناگهاني يحيي گفته مي شد، اما يحيي چنين وانمود كرد كه براي سروسامان دادن به وضع شهر و رسيدگي به عملكرد كارگزاران به بغداد آمده و چند روزي نيز به اين امور پرداخت. آنگاه سندي بن شاهك را خواست و دستور قتل آن حضرت را به او ابلاغ كرد. سندي فرمان او را به جاي آورد.
امام موسي كاظم (ع)هنگام فرا رسيدن وفات خويش از سندي بن شاهك خواست . غلام او را كه در خانه عباس بن محمد بود، بر بالين وي حاضر كند. سندي گويد: از آن حضرت خواستم به من اجازه دهد كه از مال خود او را كفن كنم، اما او نپذيرفت و در پاسخ من فرمود: ما خانداني هستيم كه مهريه زنانمان و مخارج نخستين سفر حجمان و كفن مردگانمان همه از مال پاك خود ماست و كفن من نيز نزد من حاضر است.
چون امام دعوت حق را لبيك گفت فقها و چهره هاي سرشناس بغداد را كه هيثم بن عدّي و ديگران نيز در ميان آنها بودند، بر جنازه آن حضرت حاضر كردند تا گواهي دهند كه هيچ اثري از شكنجه بر آن حضرت نيست و وي به مرگ طبيعي جان سپرده است . آنان نيز به دروغ به اين امر گواهي دادند. آنگاه پيكر بي جان امام را بر كنار جسر (پل) بغداد گذارده، ندا دادند: اين موسي بن جعفر است كه ( به مرگ طبيعي) جان سپرده است . بدو بنگريد. مردم دسته دسته جلو مي آمدند و در سيماي آن حضرت به دقت مي نگريستند.
امام در زندان
روايات تاريخي نقل مي كنند كه امام كاظم (ع)از زندان با شيعيان و هواخواهانش ارتباط برقرار مي كرد و به آنها دستوراتي مي داد و مسايل سياسي و فقهي آنان را پاسخ مي گفت:
به راستي امام كاظم (ع)(ع) چگونه با شيعيان خويش رابطه برقرار مي كرد؟ شايد اين ارتباط از راههاي غيبي صورت مي گرفت، اما احاديث بسياري اين نكته را روشن مي كنند كه بيشتر كساني كه امام (ع) نزد آنان زنداني مي شد از معتقدان به امامت وي بودند . اگر چه حكومت مي كوشيد زندانبان هاي آن حضرت را از ميان خشن ترين افراد و طرفداران خود برگزيند ، اما آنها( زندانبانان) از نحوه عبادت امام كاظم(ع) ، دانش سرشار و مكارم اخلاقي آن حضرت اطلاع داشتند و كرامات بسياري را از آن حضرت مشاهده كرده بودند. و حكومت شكست مي خورد پس سكي از راه هاي ارتباط امام با شيعيان از طريق برخي از همين زندانبانان بود .
در كتاب بحار الانوار آمده است كه عامري گفت: هارون الرشيد كنيزي خوش سيما به زندان امام موسي كاظم (ع)فرستاد تا آن حضرت را آزار دهد. امام در اين باره فرمود: به هارون بگو:
" بل انتم بهديتكم تفرحون "( نمل/36)
" بلكه شما به هديه خود شادماني كنيد"
مرا به اين كنيز و امثال او نيازي نيست . هارون از اين پاسخ خشمگين شد و به فرستاده خويش گفت: به نزد او برگرد و بگو: ما تو را نيز به دلخواه تو نگرفتيم و زنداني نكرديم و آن كنيز را پيش او بگذار و خود بازگرد.
فرستاده ، فرمان هارون را به انجام رساند و خود بازگشت . با بازگشت فرستاده، هارون از مجلس خويش برخاست و پيشكارش را به زندان امام موسي كاظم (ع) روانه كرد تا از حال آن زن تفحص كند. پيشكار آن زن را ديد كه به سجده افتاده و سر از سجده بر نمي دارد و مي گويد: قدوس سبحانك سبحانك.
هارون از شنيدن اين خبر شگفت زده شد و گفت: به خدا موسي بن جعفر آن كنيز را جادو كرده است. او را نزد من بياوريد . كنيز را كه مي لرزيد و ديده به آسمان دوخته بود در پيشگاه هارون حاضر كردند. هارون از او پرسيد؟
اين چه حالي است كه داري؟ كنيز پاسخ گفت: اين حال، حال موسي بن جعفر (ع) است. من نزد او ايستاده بودم و او شب و روز نماز مي گذارد. چون از نماز فارغ شد زبان به تسبيح و تقديس خداوند گشود. من از او پرسيدم؟ سرورم! آيا شما را نيازي نيست تا آن را رفع كنم؟ او پرسيد: مرا چه نياز به تو باشد؟ گفتم: مرا براي رفع حوايج شما بدين جا فرستاده اند. گفت: اينان چه هدفي دارند؟ كنيز گفت: پس نگريستم ناگهان بوستاني ديدم كه اول و آخر آن در نگاه من پيدا نبود، دراين بوستان جايگاههايي مفروش به پر و پرنيان بود و خدمتكاران زن و مردي كه خوش سيماتر از آنها و جامه اي زيباتر از جامه آنها نديده بودم، بر اين جايگاهها نشسته بودند، آنها جامه اي از حرير سبز پوشيده بودند و تاج ها و درّ و ياقوت داشتند و در دستهايشان آبريزها و حوله ها و هر گونه طعام بود. من به سجده افتادم تا آنكه اين خادم مرا بلند كرد و در آن لحظه پي بردم كه كجا هستم.
هارون گفت: اي خبيث شايد به هنگامي كه در سجده بودي، خواب تو را در گرفته و اين امور را در خواب ديده باشي؟
كنيز پاسخ داد: به خدا سوگند نه ، پيش از آنكه به سجده روم اين مناظر را ديدم و به همين خاطر به سجده افتادم.
هارون به پيشكارش گفت: اين زن خبيث را نزد خود نگه دار تا مبادا كسي اين سخن را از او بشنود . زن به نماز ايستاد و چون در اين باره از او پرسيدند ، گفت: عبد صالح( امام موسي كاظم(ع)) را چنين ديدم
آن زن تا زمان مرگ به همين حال بود. اين ماجرا چند روز پيش از شهادت امام كاظم (ع)رخ داد

+ یا علی حیدر  مدد   التماس دعا  م . ح . م  | 

''بيت مش گهBeyte Mashga" ،  

 

           يكي از اين ترانه هاي قديمي لری مي باشد . این ترانه که یکی از ترانه های کار * قوم لر می باشد ، در روزگاران نه چندان دور در تمام نقاط و امروزه - به دلیل تغییر شیوه ی معیشتی - در برخی نقاط لر نشین لرستانی و بختیاری با اندک تفاوتهای در مضمون و ریتم رواج دارد .

در زیر به برخی از ابیات معروفتر و پرکاربردتر این ترانه که عموما توسط زنان روستاهای استان لرستان – بویژه روستاههای اطراف خرم آباد – و به هنگام تکان دادن مشک دوغ ( اصطلاحا مشگ زئیه ) با ریتمی خاص خوانده می شود ، می پردازیم .

( * نوشته های سیاه رنگ متن ترانه به زبان لری و خط لور  ، متنهای آبی رنگ آوا نویس - قرار دادی - هر سطر و نوشته های سبز رنگ برگردان سطر به سطر ترانه ها به فارسی می باشند . )

ههِ                    He
ها ، ها ، مشگهَ              Haa , Haa , Mashga
دالكهَ ، مشگه                 Daaleka , Mashga

آی
های ، های  ، ای مشک
ای گرامی مهربان مادرم ، ای مشک .

صد منت رغو                   Sad Menet reqo

چل منت كشكه               Chel Menet kashga 

 

- دانمت از تن خویش بخشی ام –
صد من روغن - و-
چهل من کشک .

مشگه كم چشه              Mashga kam chesha
هه مئ گرئوه
                  he My Geryva

چه شده ؟ آن مهربان مشک عزیزم را
که می بارد بی گسست اشک .

مهره مار مئ ها               Mora maar myhaa
تا بفرئوئه                        taa baferyvya

بهانه ساخته مار مهره را
آرام بدان مر گیرد .
( مهر و محبت می خواهد تا آرام گیرد  )

مشگه كم چشه              Mashga kam chesha
هه مئ گرئوه
                  he My Geryva

چه شده ؟ آن مهربان مشک عزیزم را
که می بارد بی گسست اشک .

ماسه نو مئ ها              maase nu myhaa
تا بفرئوئه                        taa baferyvya

بهانه ساخته نو رسیده ماست را
آرام بدان مر گیرد .

 ههِ                   He
ها ، ها ، مشگهَ              Haa , Haa , Mashga
جونه کم ، مشگه                        jone kam , Mashga

آی
های ، های  ، ای مشک
ای گرامی جان من ، ای مشک .

يه برت دوهَ                      ye baret dooa

يه برت كشكه                 ye baret kashga

نیم کرده بهره ات دوغ
دو دیگر بهره ات کشک

چشه گنه                       Chashe gane

مشگه ، كم                    mashga , kam

درا  ده لونه                     deraa de lona

 

چشم بد اندیش
گرامی مشک مهربانم
جهد از دخمه اش بیرون 

كرَش ، جم بكم                Kerash jam bakem

بؤرم وه حُنه                    beurem ve hona

 

- گاه که بداندیشان را چشم دور است -
کره - فراوان – اش فرا هم آرم
- و زود - به خانه اش برم .

ههِ                    He
ها ، ها ، مشگهَ              Haa , Haa , Mashga
دالكهَ ، مشگه                 Daaleka , Mashga

آی
های ، های  ، ای مشک
ای گرامی مهربان مادرم ، ای مشک ....

با آنکه استنباط از موسیقی کار عموما ، اثر آن در کمتر کردن احساس خستگی از انجام فعالیتهاست . با اینهمه نباید ترانه های عامیانه و فولکوریک را تنها به این حد محدود کرد و انها را خالی از اندیشه و تفکر دانست . اتفاقا این گونه سروده ها چون خالی از قید و بندها و در میان مردم و عامه بوجود آمده اند و به حیات خود ادامه داده اند . به مرور در میان ایشان صیقل خورده اند ، با بیانی ساده و روان ، بخش عظیمی از اعتقادات و تفکرات مردم را در خود دارند . از جمله در این ترانه چیزی که بسیار جلب توجه می کند ، اما متاسفانه هرگز به آن پرداخته نشده . باورها و جهان بینی پنهان در زیر پوست این ابیات است . با اندکی دقت می توان دریافت ، که سراینده همه ی جهان را از جماد و نبات و حیوان زنده و پویا و ذی روح می انگارد ، و از دید او همه ی موجودات خواستار و خریدار مهر و محبت اند . پس چنانچه با موجودی به مهر ورزی و نیکی سلوک نمایی آن موجود را رام می نمایی و او نیز به نیکی پاسخ تو را می دهد . و اینچنیی هردو بهره مند می شوند . لذا خواننده با کلامی تحبیب آمیز اشاره ای به علاقه خود به مشک و بخشندگی ی آن دارد ، و بر آن است تا اینچنین خود را به مشک نزدیکتر و مقرب تر نماید.

همچنین در اینجا می توان اثری از اعتقادی کهن ، تاثیر و قدرت واژگان ، را مشاهده نمود . گویا خواننده با این کارش قصد دارد تا بوسیله ی جادوی کلمات نوعی برکت بخشی را به مشک اعمال نماید ، و با تمسک به کلمات قلوآمیز – مثلا مشکی که علاوه بر دوغ 420 کیلو هم کشک و دوغ می دهد – مشک را به بیشتر شدن محصول اش ترغیب و تحریک کند .

 

+ یا علی حیدر  مدد   التماس دعا  م . ح . م  |